X
تبلیغات
دهكده شيمي

دهكده شيمي

با سلام................

این سایت به وبلاگ khazan.loxblog  انتقال یافت . برای دریافت اطلاعات بیشتر در مورد علم شیمی لطفا به ادرس بالا مراجعه فرمایید .

با تشکر.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1391ساعت 13:37  توسط مسعود   | 

قضاوت زود یعنی ...

 

يک روز صبح، چنگيزخان مغول و درباريانش براي شکار بيرون رفتند. همراهانش تيرو کمانشان را برداشتند و چنگيزخان شاهين محبوبش را روي ساعدش نشاند. شاهين مي توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببيند که انسان نمي ديد.
اما با وجود تمام شور و هيجان گروه، شکاري نکردند. چنگيزخان مايوس ازگروه جدا شد و تصميم گرفت تنها قدم بزند.
بيشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزديک بود خان از خستگي و تشنگي از پا در آيد. گرماي تابستان تمام جويبارها را خشکانده بود و آبي پيدا نمي کرد، تا اينکه – معجزه! – رگه ي آبي ديد که از روي سنگي جلويش جاري بود.
خان شاهين را از روي بازويش بر زمين گذاشت و جام نقره ي کوچکش را که هميشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زيادي طول کشيد، اما وقتي مي خواست آن را به لبش نزديک کند، شاهين بال زد و جام را از دست او بيرون انداخت.
چنگيز خان خشمگين شد، جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پرش کرد. اما جام تا نيمه پر نشده بود که شاهين دوباره آن را پرت کرد و آبش را بيرون ريخت.
چنگيزخان حيوانش را دوست داشت، اما مي دانست نبايدبگذارد کسي به هيچ شکلي به اوبي احترامي کند،اين بار شمشير از غلاف بيرون کشيد، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. يک چشمش را به آب دوخته بود و ديگري را به شاهين. همين که جام پر شد و مي خواست آن را بنوشد، شاهين دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگيزخان با يک ضربه ي دقيق سينه ي شاهين را شکافت.
جريان آب خشک شده بود. چنگيزخان که مصمم بود به هر شکلي آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پيدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه  آب کوچکي است ووسط آن، يکي از سمي ترين مارهاي منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، ديگر در ميان زندگان نبود.
خان شاهين مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ي زريني از اين پرنده بسازند و روي يکي از بال هايش حک کنند: « يک دوست، حتی وقتي کاري مي کند که دوست نداريد، هنوز دوست شماست.»
و بر بال ديگرش نوشتند: «هر عمل از روي خشم، محکوم به شکست است.»

پائولو کوئيلو: چنگيزخان و شاهينش

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 14:19  توسط مسعود   | 

نیترات نقره

نام:

نیترات نقره

Silver nitrate

نام دیگر:

 

شکل مولکول:

 

فرمول مولکولی:

AgNO3

جرم مولکولی (گرم بر مول):

169.87

نقطه ذوب (درجه سانتیگراد):

212

تجزیه گرمایی (درجه سانتیگراد):

> 444

چگالی (گرم بر سانتیمتر مکعب):

4.35

حالت:

کریستال

رنگ:

بدون رنگ

pH:

 

خطرات:

خورنده، خطرناک برای محیط زیست

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 10:53  توسط مسعود   | 

سرب استات

استات سرب ياشكرسرب:

  • حالت فيزيكي:جامد
  • PH:5/5-5/6
  • فشاربخار:صفراتمسفردر30درجه سانتيگراد
  • دماي تجزيه:200درجه سانتيگراد
  • حلاليت :درآب وگليسرين حل مي شود
  • چگالي:55/2
  • فرمول مولكولي:pb(C2H3O2)2
  • وزن مولكولي:2798/379

 

استات سرب مهمترين نمك محلول درآب سرب است استات سرب درصوريتكه به مقدارزيادازراه خوراكي واردبدن شودسميت بيشتري نسبت به سايرتركيبات سرب خواهدداشت .

استات سرب ممكن است باعث سوزش پوست شود وتماس چشمي باآن ممكن است باعث صدمه دائمي به چشم شود.همچنين استات سرب باعث سوزش دستگاه تنفسي وگوارشي نيزمي شود.استات سرب مشكوك به سرطانزايي است وتماس باآن ممكن است باعث ايجادسرطان درفردشود.صدمات خوني وآسيب كليه هاازعوارض ديگرتماس بااستات سرب محسوب مي شود.

اثرات بالقوه استات سرب:

تماس چشمي:

تماس چشمي بااستات سرب ممكن است باعث صدمات برگشت ناپذير چشمي شود وهمچنين مواجهه باذرات ومحول استات سرب موجب ورم ملتحمه چشمي  مي شود.

تماس گوارشي:

تماس گوارشي بااستات سرب باعث تهوع، استفراغ واسهال شده وفرد پس ازتماس گوارشي بااستات سرب دردستگاه گوارشي خوداحساس سوزش مي كند.

تماس استنشاقي:

استات سرب اگرازناحيه تنفسي واردبدن فردشودموجب سوزش تمام دستگاه تنفسي فردمي شود.

اثرات مزمن:

تماس طولاني مدت بااستات سرب كه بيشتر درمحيطهاي كاري مطرح است موجب صدمات خوني درفرد درمعرض تماس مي شود.

اولين علائم مسموميت بااستات سرب عبارتندازخستگي ،بهم خوردن وضع خواب يبوست واگرتماس فردبيشتـرباشددراين صورت عوارض ديگري ازقبيل قـولنج ،كم خوني ونوريت حـاصل ميگــردد.

كم خوني حاصل ازاستات سرب معمولا"خيلي شديدنيست ولي به صورت انمي هيپوكروميك مشاهده مي شود.

اقدامات اوليه درمواجهه بااستات سرب:

تماس چشمي:

شستن چشم هاباآب فراوان وبالاوپايين كردن پلك هادرداخل آب دركمتراز15دقيقه بعدازتماس بااستات سرب ورساندن فوري فردبه مراكزدرماني

تماس پوستي:

شستشوي پوست باآب وصابون دركمتراز15دقيقه بعدازتماس وهمچنين درتماس پوستي بايدلباسها وكفش هاي فردراازبدن اوخارج نمودوقبل ازاستفاده مجددازآنهابايدبه طوركامل آنهاراشستشوداد.

تماس گوارشي: 

اگرفرددرمعرض تماس هوشياراست 4-2فنجان شيرياآب به اوخورانده شودواگرفردهوشياري خودراازدست داده است بايدازدادن هرچيزي ازراه خوراكي به شخص اجتناب كرد وفردرافورا" به مراكز درماني اعزام نمود.

تماس تنفسي:

فردرافورا"درمعرض هواي پاك وآزاد قراردهيدواگرتنفس فرد قطع است بي درنگ ازطريق تنفس مصنوعي جهت برقراري تنفس فرداقدام نمايدواگرفردباسختي تنفس مي كندبااستفاده ازكپسول اكسيژن ورساندن اكسيژن به فردكمك كنيد وشخص مسموم رافورا"جهت مداواي بهتربه مراكزدرماني برسانيد.

معالجه مسموميت بااستات سرب:

معالجه فردمسموم بااستات سرب برمبناي استفاده از كلسيم دي سديم واتيلن دي آمين تترااستيك اسيد  EDTAاستواراست همچنين دردرمان مسموميت بااستات سرب ازموادديگري به نام كيليلت اجنترمثل BALنيزاستفاده مي شود.

اين تركيبات كه به صورت نمك سديم وكلسيم(كلسيم دي سديم )مصرف مي شوند اگر به صورت تزريق وريدي مورد استفاده قرار گيرندپس ازمدتي باعث ازبين رفتن علائم مسموميت با استات سرب مي شوند.

 

كنترل مواجهه شخص با استات سرب :

1-   كنترل مهندسي:

باطراحي سيستم تهويه عمومي خوب وباكنترل منظم هواي داخل  كارگاه مي تواند احتمال وميزان تماس بااستات سرب راپايين آورد.

2-  استفاده ازلوازم حفاظت فردي:

 

تماس چشمي :

جهت جلوگيري ازتماس چشمي فردبااستات سرب استفاده ازمحافظهاي صورت وعينكهاي ايمني مخصوص(عينك ايمني 29CER1910/133طبق استانداردمحافظ هاي صورت OSHAوعينك حفاظتي EN166طبق استاندارد اروپا )توصيه مي شود.

تماس پوستي:

استفاده از دستكشهاولباسهاي حفاظتي مناسب مانع ازتماس پوستي شخص بااستات سرب مي شود.

تماس تنفسي وگوارشي :

براي جلوگيري ازتماس تنفسي وگوارشي بااستات سرب استفاده ازرسپيراتور29CER1910/134طبق استانداردOSHAيارسپيراتورANSIZ88/2طبق استاندارداروپاتوصيه مي شود.

 

نام:

استات سرب (3 آبه)

Lead(II) acetate

نام دیگر:

 

شکل مولکول:

 

فرمول مولکولی:

Pb(CH3COO)2 . 3H2O

جرم مولکولی (گرم بر مول):

379.34

نقطه ذوب (درجه سانتیگراد):

75

تجزیه گرمایی (درجه سانتیگراد):

>200

چگالی (گرم بر سانتیمتر مکعب):

2.55

حالت:

جامد

رنگ:

سفید مایل به بی رنگ

pH:

 

خطرات:

سمی برای تولید مثل، مضر، خطرناک برای محیط زیست

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 10:43  توسط مسعود   | 

ارزش ملک و سلطنت

روزی بهلول بر هارون‌الرشید وارد شد.

خلیفه گفت: مرا پندی بده!

بهلول پرسید: اگر در بیابانی بی‌آب، تشنه‌گی بر تو غلبه نماید چندان که مشرف به موت گردی، در مقابل جرعه‌ای آب که عطش تو را فرو نشاند چه می‌دهی؟

گفت:...

صد دینار طلا.

پرسید: اگر صاحب آب به پول رضایت ندهد؟

گفت: نصف پادشاهی‌ام را.

بهلول گفت: حال اگر به حبس‌البول مبتلا گردی و رفع آن نتوانی، چه می‌دهی که آن را علاج کنند؟

گفت: نیم دیگر سلطنتم را.

بهلول گفت: پس ای خلیفه، این سلطنت که به آبی و بولی وابسته است، تو را مغرور نسازد که با خلق خدای به بدی رفتار کنی.
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 0:21  توسط مسعود   | 

کشيش و پسر

کشيشى يک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسيده بود که فکرى در مورد شغل آينده‌اش بکند. پسر هم مثل تقريباً بقيه هم‌سن و سالانش واقعاً نمي‌دانست که چه چيزى از زندگى مي‌خواهد و ظاهراً خيلى هم اين موضوع برايش اهميت نداشت
يک روز که پسر به مدرسه رفته بود، پدرش تصميم گرفت آزمايشى براى او ترتيب دهد
به اتاق پسرش رفت و سه چيز را روى ميز او قرار داد
يک کتاب مقدس،
يک سکه طلا
و يک بطرى مشروب .
کشيش پيش خود گفت
« من پشت در پنهان مي‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بيايد. آنگاه خواهم ديد کداميک از اين سه چيز را از روى ميز بر مي‌دارد. اگر کتاب مقدس را بردارد معنيش اين است که مثل خودم کشيش خواهد شد که اين خيلى عاليست

اگر سکه را بردارد يعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نيست

امّا اگر بطرى مشروب را بردارد يعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوري خواهد شد که جاى شرمسارى دارد


مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت. در خانه را باز کرد و در حالى که سوت مي‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و يک راست راهى اتاقش شد. کيفش را روى تخت انداخت و در حالى که مي‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشياء روى ميز افتاد. با کنجکاوى به ميز نزديک شد و آن‌ها را از نظر گذراند.
کارى که نهايتاً کرد اين بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زير بغل زد. سکه طلا را توى جيبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و يک جرعه بزرگ از آن خورد
. . .
کشيش که از پشت در ناظر اين ماجرا بود زير لب گفت
« خداى من! چه فاجعه بزرگي ! پسرم سياستمدار خواهد شد ! »
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 0:17  توسط مسعود   | 

سه پرسش سقراط

هر زمان شایعه ای روشنیدیدو یا خواستید شایعه ای را تکرار کنید این فلسفه را در ذهن خود داشته باشید!
در یونان باستان سقراط به دلیل خرد و درایت فراوانش مورد ستایش بود. روزی فیلسوف بزرگی که از آشنایان سقراط بود،با هیجان نزد او آمد و گفت:سقراط میدانی راجع به یکی ازشاگردانت چه شنیده ام؟
سقراط پاسخ داد:....
"لحظه ای صبر کن.قبل از اینکه به من چیزی بگویی از تومی خواهم آزمون کوچکی را که نامش سه پرسش است پاسخ دهی."مرد پرسید:سه پرسش؟سقراط گفت:بله درست است.قبل از اینکه راجع به شاگردم بامن صحبت کنی،لحظه ای آنچه را که قصدگفتنش را داری امتحان کنیم.
اولین پرسش حقیقت است.کاملا مطمئنی که آنچه را که می خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟مرد جواب داد:"نه،فقط در موردش شنیده ام."سقراط گفت:"بسیار خوب،پس واقعا نمیدانی که خبردرست است یا نادرست.
حالا بیا پرسش دوم را بگویم،"پرسش خوبی"آنچه را که در موردشاگردم می خواهی به من بگویی خبرخوبی است؟"مردپاسخ داد:"نه،برعکس…"سقراط ادامه داد:"پس می خواهی خبری بد در مورد شاگردم که حتی درموردآن مطمئن هم نیستی بگویی؟"مردکمی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.
سقراط ادامه داد:"و اما پرسش سوم سودمند بودن است.آن چه را که می خواهی در مورد شاگردم به من بگویی برایم سودمند است؟"مرد پاسخ داد:"نه،واقعا…"سقراط نتیجه گیری کرد:"اگرمی خواهی به من چیزی رابگویی که نه حقیقت داردونه خوب است و نه حتی سودمند است پس چرا اصلا آن رابه من می گویی؟
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 0:14  توسط مسعود   | 

حکمتی از لقمان، شکایت نکنید!

لقمان در آغاز، برده خواجه ای توانگر و خوش قلب بود. ارباب او در عین جاه و جلال و ثروت و مکنت دچار شخصیتی ضعیف و در برابر ناملایمات زندگی بسیار رنجور بود و با اندک سختی زبان به ناله و گلایه می گشود، این امر لقمان را می آزرد اما راه چاره ای به نظر او نمی رسید، زیرا بیم آن داشت که با اظهار این معنی، غرور خواجه جریحه دار شود و با او راه عناد پیش گیرد. روزگاری دراز وضع بدین منوال گذشت تا روزی یکی از دوستان خواجه خربزه ای به رسم هدیه و نوبر برای او فرستاد. خواجه تحت تأثیر خصائل ویژه لقمان، خربزه را قطعه قطعه نمود به لقمان تعارف کرد و لقمان با روی گشاده و اظهار تشکر آنها را تناول کرد تا به قطعه آخر رسید، در این هنگام ....
خواجه قطعه آخر را خود به دهان برد و متوجه شد که خربزه به شدت تلخ است. سپس با تعجب زیاد رو به لقمان کرد و گفت: چگونه چنین خربزه تلخی را خوردی و لب به اعتراض نگشودی؟ لقمان که دریافت زمان تهذیب و تأدیب خواجه فرا رسیده است، به آرامی و با احتیاط گفت: واضح است که من تلخی و ناگواری این میوه را به خوبی احساس کردم اما سالهای متمادی من از دست پر برکت شما، لقمه های شیرین و گوارا را گرفته ام، سزاوار نبود که با دریافت اولین لقمه ناگوار، شکوه و شکایت آغاز کنم. خواجه از این برخورد، درس عبرت گرفت و به ضعف و زبونی خود در برابر ناملایمات پی برد و در اصلاح نفس و تهذیب و تقویت روح خود همت گماشت و خود را به صبر و شکیبایی بیاراست.
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 0:11  توسط مسعود   | 

فقر

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند . آن ها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند .
در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟
پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !....
پدر پرسید : آیا به زندگی آن ها توجه کردی ؟
پسر پاسخ داد: فکر می کنم !
پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا . ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آن ها ستارگان را دارند . حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست ! آنها هر چند،نان کمی را ولی بدون نگرانی برای بقیه مالشان میخورند! نگران دزد نیستند! راحتتر میبخشند! هدیه هرچه دارند میدهند! و ..
در پایان حرف های پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعأ چقدر فقیر هستیم !
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 0:6  توسط مسعود   | 

کامیون حمل زباله

روزی من سوار یک تاکسی شدیم، و به فرودگاه رفتیم. ما داشتیم در خط عبوری صحیح رانندگی می کردیم که ناگهان یک ماشین درست در جلوی ما از جای پارک بیرون پرید. راننده تاکسی ام محکم ترمز گرفت. ماشین سر خورد، و دقیقاً به فاصله چند سانتیمتر از ماشین دیگر متوقف شد! راننده ماشین دیگر سرش را ناگهان برگرداند و شروع کرد به ما فریاد زدن. راننده تاکسی ام فقط لبخند زد و برای آن شخص دست تکان داد. منظورم این است که او واقعاً دوستانه برخورد کرد.
تعجب کردم و پرسیدم: ((چرا شما تنها آن رفتار را کردید؟ آن شخص نزدیک بود ماشین تان را از بین ببرد و ما را به بیمارستان بفرستد!)).....
در آن هنگام بود که راننده تاکسی ام درسی را به من داد که اینک به آن می گویم:
((قانون کامیون حمل زباله)) او توضیح داد که بسیاری از افراد مانند کامیون های حمل زباله هستند. آنها سرشار از ناکامی، خشم، و ناامیدی ( زباله) در اطراف می گردند. وقتی زباله در اعماق وجودشان تلنبار می شود، آنها به جایی احتیاج دارند تا آن را تخلیه کنند و گاهی اوقات روی شما خالی میکنند.
به خودتان نگیرید. فقط لبخند بزنید، دست تکان بدهید، برایشان آرزوی خیر بکنید، و بروید.
زباله های آنها را نگیرید و پخش کنید به افراد دیگر ی در سرکار، در منزل، یا توی خیابان ها. حرف آخر این است که افراد موفق اجازه نمی دهند که کامیون های زباله روزشان را بگیرند و خراب کنند.
زندگی خیلی کوتاه است که صبح با تأسف ها از خواب برخیزید، از این رو..... ((افرادی را که با شما خوب رفتار می کنند دوست داشته باشید. برای آنهایی که رفتار مناسبی ندارند دعا کنید))
زندگی ده درصد چیزی است که شما می سازید و نود درصد نحوه برداشت شماست.
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 0:2  توسط مسعود   | 

پا یا کفش را شکر بگم؟!

کفش هایش انگشت نما شده بود و جیبش خالی!
یک روز دل انگیز بهاری از کنار مغازه ای می گذشت ؛ مأیوسانه به کفشها نگاه می کرد و غصه ی نداشتن بر همه ی وجودش چنگ انداخته بود .
ناگاه! جوانی کنارش ایستاد ، سلام کرد و با خنده گفت :...
چه روز قشنگی ! مرد به خود آمد ، نگاهی به جوان انداخت و از تعجب دهانش باز ماند! جوان خوش سیما و خنده بر لب ، پا نداشت . پاهایش از زانو قطع بود! مرد هاج و واج ، پاسخ سلامش را داد ؛ سر شرمندگی پایین آورد و عرق کرده ، دور شد .
لحظاتی بعد ، عقل گریبانش را گرفته بود و بر او نهیب می زد که : غصه می خوردی که کفش نداری و از زندگی دلگیر بودی ؛ دیدی آن جوانمرد را که پا نداشت ؛ اما خوشخال بود از زندگی خوشنود !
به خانه که رسید از رضایت لبریز بود...
+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 23:57  توسط مسعود   | 

مادر

مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود.اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت.
یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره
خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟
به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..
کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...
"روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟
اون هیچ جوابی نداد....
یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم همان جا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...
از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا ، اونم بی خبر؟
سرش داد زدم “: چطور جرأت کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!”
گم شو از اینجا! همین حالا اون به آرامی جواب داد : “ خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم “ و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد
یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار
دانش آموزان مدرسه ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم
بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی
همسایه ها گفتن که اون مرده ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم. اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن:
ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ، خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از
دست دادی به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم بنابراین چشم خودم رو دادم به تو برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه با همه عشق و علاقه من به تو
مادرت
+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 23:46  توسط مسعود   | 

رنج شیطان

شیطان به حضرت یحیی گفت : می خواهم تو را نصیحت کنم !
حضرت یحیی فرمود : من میل ندارم ولی می خواهم بدانم طبقات مردم نزد شما چگونه اند .شیطان گفت :‌مردم از نظر ما به سه دسته تقسیم می شوند :....
۱) عده ای مانند شما معصومند ، از آنها مایوسیم و می دانیم که نیرنگ ما در آنها اثر نمی کند.
۲) دسته ای هم بر عکس در پیش ما شبیه توپی هستند که به هر طرف می خواهیم می گردانیم.
۳) دسته ای هم هستند که از دست انها رنج می بریم ؛ زیرا فریب می خورند ؛ ولی سپس از کرده خود پشیمان می شوند و استغفار می کنند و تمام زحمات ما را به هدر می دهند دفعه دیگر که نزدیکه که موفق شویم ؛ اما آنها دوباره به یاد خدا می افتند و از چنگال ما فرار می کنند . ما از چنین افرادی پیوسته رنج می بریم .
+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 23:43  توسط مسعود   | 

خرید معجزه

وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند. فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند.
پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد.
سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت : فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.
سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت ، قلک کوچکش را درآورد.

قلک را شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد ،
فقط 5 هزار تومان ...
بعد آهسته از در خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت.

جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود. دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد،
ولی داروساز توجهی نمی کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و پولهایش را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.
داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می خواهی؟
دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریض است، می خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!!
دختـرک توضیح داد : برادر کوچک من ، داخل سـرش چیزی رفته و بابایم می گویـد: که فقط

معجـزه می تواند او را نجات دهد، من هم می خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟
داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می توانم معجزه بخرم؟
مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید : چقدر پول داری؟
دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدی زد و گفت: آه چه جالب ،
فکـر می کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد!
بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت : من می خواهم برادر و والدینت را ببینم،
فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد.
آن مرد ؛ دکتر فوق تخصص مغز و اعصاب بود.
فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.
پس از جراحی ، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم ، نجات پسرم یک معجـزه واقعـی بود ،می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟
دکتر لبخندی زد و گفت : فقط 5 هزارتومان!

+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 23:40  توسط مسعود   | 

نتیجه حرص

1- روزی پسر بچه ای در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد.او از پیدا کردن این پول آن هم بدون هیچ زحمتی خیلی ذوق زده شد.
این تجربه باعث شد که بقیه روزهاهم با چشمهای بازسرش را به سمت پایین بگیرد(به دنبال گنج).او در مدت زندگیش 296 سکه 1سنتی 48 سکه 5 سنتی 19 سکه 10 سنتی 16 سکه 25 سنتی 2 سکه نیم دلاری ویک اسکناس مچاله شده 1دلاری پیدا کرد.در مجموع 13 دلار و26 سنت.
در برابر به دست آوردن این 13 دلار و26 سنت او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید درخشش157رنگین کمان و منظره ی درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد .
او هیچ گاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان در حالی که از شکلی به شکل دیگر در می آمدند ندید. پرندگان در حال پرواز درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر هرگر جزئی از خاطرات او نشد...
+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 23:37  توسط مسعود   |